اس ام اس

عاشق رنگ سیاه شب یلدام

جهانی‌ها -> شعر. عاشق رنگ سیاهِ شب یلـدام. آخه از روشنـی هیچ خیری ندیــدم. عاشق تلخــیِ انتهــایِ عشقــم. حالا که به آخــر قصـه رسیــدم. عاشق رنگ شب و رنـگ غروبــم. عاشق مرگ دقیقه های خوبــم. با تمــوم اشتیـاقـم آروم آروم. به در بستـه ی بی کسـی مـی کوبـم. عاشق شبــای دلمــردگـی هستـم. عاشق تنهــایی و خستگــی هستـم. حالا که این زنـدگـی شبیه مرگـه. بی امون عاشق این زنـدگی هستـم. خنـده داره دیگـه دلسـوزی به حـالم. خط کشیـدم روی روزای محـــالم. همه ی آینـده ی من واسه ی تو. من فقـط گذشتـه مونــده تو خیـــالم. تنهـایی سهم منـه خیلــی عـــزیزه. نمــی

عاشق رنگ سیاه شب یلدام

ادامه مطلب ...
شعر شب یلدا از منصور مقدم

جهانی‌ها -> شعر. چه شبهای درازی دارد این فصل. یقین زلف سیاه گسیـــوی یلدا. دراین فصل زمستان یکدلی به. محبت دوستی سیمـــــای یلدا. شب یلـــــدا عجب نیکو فتاده. به ماه دی که آید بوبـــی یلدا. در ایام گذشته کـــرسی عشق. بپا بـــــود از شب والای یلدا. به روی کرسی و سینی فراوان. عیان بود از صفا صد خوی یلدا. لحاف و منقل و آتش بــه خانه. نشسته دور هــم همسوی یلدا. زبرف و داستان راه مـــــانده. سخنها رفتــــه از سرمای یلدا. زسنجدآش کشک وقصه گفتن. بسی دریــــای قصه پای یلدا. ز نو رسمی بپا از بهــــر فردا. صفا و خرمــــــی فردای یلدا. مبارک باد فصل بــرف

شعر شب یلدا شعر شب یلدا منصور مقدم شعر های منصور مقدم

ادامه مطلب ...
شعر طنز روز مهندس

جهانی‌ها -> شعر. گرفتم بعد عمری مدرکی چند و اینجانب شدم حالا مهندس. ندانستم که ریزد از چپ و راست ! ز پایین و از آن بالا مهندس. غضنفر گاری اش را هول نمیداد! دِ یالا هول بده یالا مهندس. تقی هم چونه میزد کنج بازار ! نمی ارزه واسم والا مهندس!. به مرد قهوه چی میگفت اصغر !دو تا چایی قند پهلو مهندس. شنیدم کودکی میگفت در ده !به مردی با چپق خالو مهندس. ز جنب دکه ای بگذشت مردی !صدا آمد ” آب آلبالو مهندس “. خلاصه میخورد خون جماعت !همیشه بدتر از زالو مهندس !. شنیدم با تشر میگفت معمار !به آن وردست حمالش مهندس. یهو یاد سکینه کردم ای داد !فدای آن لب و خالش مه

شعر طنز روز شعر طنز مهندس شعر طنز روز مهندس

ادامه مطلب ...
اشعار زیبای عید نوروز جدید

جهانی‌ها -> شعر. دوباره آمد از راه. بهار سبز و زیبا. جوانه زد درختان. در ده کوچک ما. پروانه ‏های رنگی. می‏رقصند روی گل ها. در دشت و در بیابان. در باغ های زیبا. مادربزرگ خوبم. دوباره سفره چیده. هفت سین سفره گوید. که سال نو رسیده. ” ملیحه آقاجانی. رعد همی زند دُهل ، زنده شده است جزء و کل. در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می‏کشد. آن‏که ضمیر دانه را علت میوه می‏کند. راز دل درخت را بر سر دار می‏کشد. لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را. گرچه جفای دی کنون سوی خمار می‏کشد. ” مولانا “. بهار آمد ، بهار من نیامد. گل آمد گُلعذار من نیامد. برآوردند سر از شاخ ، گل ‏ها

اشعار زیبای عید نوروز اشعار زیبای نوروز اشعار عید نوروز

ادامه مطلب ...
اشعار زیبای عید نوروز (۲)

جهانی‌ها -> شعر. چند گویی که چو هنگام بهار آید. گل بیارید و بادام به بار آید. روی بستان را چون چهره ی دلبندان. از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید. این چنین بیهوده ای نیز مگو با من. که مرا از سخن بیهوده عار آید. شصت بار آمد نوروز مرا مهمان. جز همان نیست اگر ششصد بار آید. هر که را شست ستمگر فلک آرایش. باغ آراسته او را به چه کار آید ؟. سوی من خواب و خیال است جمال او. گر به چشم تو همی نقش و نگار آید. ” ناصرخسرو “. نوروز بزرگم بزن ای مطرب امروز. زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز. کبکان دری غالیه در چشم کشیدند. سروان سهی عبقری سبز خریدند. بادام بنان مقنعه

اشعار زیبای عید نوروز اشعار زیبای نوروز اشعار عید نوروز

ادامه مطلب ...
شعرهای زیبا درباره‌ی مادر

شعر مادر. مادر بهشت من همه آغوش گرم تست. گوئی سرم هنوز به بالین نرم تست. مادرحیات با تو بهشت است و خرّم است. ور بی تو بود هر دو جهانش جهنّم است. ما را عواطف این همه از شیر مادر است. این رقّتی که دردل وشوری که درسراست. اغلب کسان که پرده حــــرمت دریده اند. در کودکی محبّت مــــادر ندیده اند. امروز هستیم به امید دعـــــای تست. فردا کلید باغ بهشتم رضای تست. حدیث از خــــــــــــــاتم پیغمبـــران است که جنّت زیر پـــــــــای مادران است. بزن بر پای مــــــــــــــادر بوسه از شوق که خاک پــــــای او رشک جنان است. گرچه در عالم پد ر دارد مقامی ارجمند لی

شعرهای زیبا مادر شعرهای زیبا برای مادر

ادامه مطلب ...
شعر روز مادر

«شعر روز مادر». مادرم ای بهتر از فصل بهار. مادرم روشن تر از هر چشمه سار. مادرم ای عطر ناب زندگی. مادرم ای شعله ی بخشندگی. مادرم ای حوری هفت آسمان. مادرم ای نام خوب و جاودان. مادرم ای حس خوب عاشقی. مادرم خوشتر ز عطر رازقی. مادرم ای مایه ی آرامشم. مادرم ای واژه ی آسایشم. مادرم ای جاودان در قلب من. مادرم ای صاحب این جسم و تن. مادرم می خواهمت تا فصل دور. مادرم پاینده باشی پر غرور. مادرم روزت مبارک ناز من. مادرم تنها تویی آواز من. «شعر روز مادر». تاج از فرق فلک برداشتن. جاودان آن تاج بر سر داشتن. در بهشت آرزو ، ره یافتن. هر نفس شهدی به ساغر داشتن. ر

شعر روز شعر روز مادر شعر مادر

ادامه مطلب ...
شعر روز مادر جدید

شعر روز مادر. «شعر مادر». زنم از دیده بر دل روی مادر. منم مست کمان ابــروی مادر. گل از خجلت نقابی بر رخش زد. چو آمد عطر مشکین بــوی مادر. ز رنج بی حد و این خرمن غم. سپیدی خیمه زد بر موی مادر. به پروازم به دشت آرزوها. روم از بیکران ها سوی مادر. بسی آواره گشتم سوی هر کوی. ندیدم خوش تر از این خوی مادر. هزاران روی و لعل لب چه خواهم. چو دارم روی این دل جوی مادر. ز هر خار مغیلش گر رسد زخم. به تیماری روم بر کوی مادر. اسیری گشته ای ای طفل امید. اسیری در خم گیسوی مادر. شاعر: رامین امید. *******شعر روز مادر*******. شعر روز مادر. «پناه من کیست …؟». من زاد

شعر روز مادر شعر روز مادر 1392 شعر جدید روز مادر

ادامه مطلب ...
شعر روز مادر (۲)

«شعر روز مادر». مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر. در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر. ****شعر روز مادر****. ای کـاش کـه تـا ابــد نــمـیــرد مادر یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر. مهر است سراسر وجودش تــا هـست ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر. ****شعر روز مادر****. هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد یا نبض گل سرخ ، سخن می گوید. چشمان پر از ستـاره ی مــــادر مــن در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد. ****شعر روز مادر****. چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر

شعر روز مادر شعر روز مادر 1392

ادامه مطلب ...
داستان قیمت تجربه

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند بنابراین. نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد. و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطع

داستان تجربه داستان های تجربه

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دو برادر

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود . شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت:‌. درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند. بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت. در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت :‌ درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گ

داستان کوتاه دو برادر داستان کوتاه برادر داستان های کوتاه دو برادر

ادامه مطلب ...
امان از دست ایرانی ها

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در

امان از دست ما ایرانی ها امان از دست ایرانی ها امان از دست این ایرانی ها...

ادامه مطلب ...
عاقبت خیانت در رفاقت

دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه داشتن، تا جایی که مردم فکر میکردن این دو نفر باهم برادرند. روزی روزگاری مسعود نقشه گنجی رو به محمود نشان داد و با هم تصمیم گرفتن که به دنبال گنج برن. یک روز محمود و مسعود از خانواده شان خداحافظی کردن و رفتن. محمود نقشه ای در سر داشت که وقتی به گنج دست پیدا کرد مسعود رو از سر راهش برداره و اونو بکشه. بعد از چند روز سختی به گنج رسیدند. و محمود طبق نقشه ای که در سر داشت مسعود رو کشت و گنج رو برداشت و به خانه اش برگشت. با آن گنج زندگی اش از این رو به آن رو شد. ولی زن مسعود که فهمیده بود مسعود به د

عاقبت خیانت عاقبت رفاقت خیانت رفاقت

ادامه مطلب ...
خانم…شماره بدم

خانوووووووم…. شــماره بدم؟؟؟. خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟. خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟. اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!. بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد. تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…. شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی…. !. دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…. دردش گفتنی نبود…. !!!!. رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کر

ادامه مطلب ...
داستان تجاوز به دختر ۱۶ ساله

در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله بگیرد، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر جوان می کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد. چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی بود که بین دختر و پسر رخ داده است. وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود:. یبشتر س��عات زندگی پدر و مادرم، در بیرون از خانه صرف می

داستان دختر 7 ساله داستان دختر 14 ساله داستان دختر 16 ساله

ادامه مطلب ...
نامه دختر زیبا به رئیس ثروتمند

یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشته است:. می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم. من ۲۴ سال دارم. جوان و بسیار زیبا، خوش‌اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم. آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم. شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست، اما حتی درآمد سالانه یک میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد. چه برسد به ۵۰۰ هزار دلار. خواست من چندان زیاد نیست. آیا مردی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلاری وجود دارد؟. آیا شما خودت

نامه دختر زیبا

ادامه مطلب ...
داستان زیبای مترسک

از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟. پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!. اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!. گفت : تو اشتباه می کنی!. زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!. جبران خلیل جبران. منبع:semorgh. com.

داستان مترسک داستان زیبای مترسک

ادامه مطلب ...
داستان وصیت نامه مرد خسیس

روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم . او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند. زن نیز قول داد که چنین کند. چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع کرد. زن نیز قول داد که چنین کند. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواستند تابوت مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند،ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم. بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم. دوستان آ

وصیت نامه مرد خسیس داستان مرد خسیس داستان های مرد خسیس

ادامه مطلب ...
داستان جمله جادویی

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می‌گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب‌های خاص خودش را داشت. یک روز زن که از ساعت‌های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می‌دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد. مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی‌در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می‌شود را بنویسید و در مورد آن‌ها بحث و تبادل نظر کنند. زن که گله‌های بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن. مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد. یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ‌ها

داستان جادویی جمله جادویی جمله های جادویی

ادامه مطلب ...
داستان آرزوی دانه کوچک

دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود. دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:. “من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید . ”. اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند، به او توجهی نمی‌کرد. دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:. “نه، این رسمش نیست.

داستان دانه کوچک داستان دانه ی کوچک

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه